الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

130

إحياء علوم الدين ( فارسى )

ضارى ، تا ضعيف شوند و قوّت ايشان ساقط گردد . و دوم پنهان داشتن گوشت و جو را ماند از سگ و اسب ، تا باطن ايشان به سبب ديدن آن در حركت نيايد . سوم آن را ماند كه اسب و سگ را اندكى از جو و گوشت بدهى ، تا چندانى از قوّتشان باقى ماند كه أدب توانند آموخت . و اما تقويت باعث دين به دو طريق است : يكى آن كه براى او در فوايد مجاهده و ثمرات از دين و دنيا طمع نمايى ، بدان كه در خبرها كه در فضيلت صبر و نكويى و عاقبت آن در دنيا و آخرت آورده‌ايم بسيار انديشه كند . و در اثر است كه ثواب صبر بر مصيبت بيش از فايت باشد ، و آن به سبب آن به مصيبت مغبوط « 103 » بود ، چه از او چيزى فايت شد كه جز مدت حيات با او نماندى ، و چيزى حاصل آمد كه پس از مرگ او را ابد الدهر باقى ماند . و هر كه چيزى خسيس بدهد و چيزى نفيس بستاند نبايد كه به فوت خسيس در حال اندوهگين شود ، بدانچه خسيس در حال فوت شود . و اين از باب معارف است ، و آن از ايمان باشد . و گاهى ضعيف شود و گاهى قوّت گيرد . پس اگر قوّت گيرد ، باعث دين را قوى گرداند و آن را نيك برانگيزد ، و اگر ضعيف شود ، ضعيف گرداند . و عبارت از قوّت ايمان يقين است ، و آن محرّك عزيمت صبر است . و كمتر چيزى كه مردمان را داده‌اند يقين است و عزيمت صبر . و دوم آن كه باعث دين را قهر كردن باعث هوى بتدريج ، اندك اندك عادت فرمايد ، تا لذت ظفر به آن بيابد و بر آن دلير شود و توانايى او در انداختن آن قوّت گيرد . چه اعتياد و ممارست كارهاى سخت مؤكد گرداند آن قوّتها را [ 94 ] كه آن اعمالها از آن صادر شود . و براى آن قوّت حمالان و كشاورزان و لشكريان زيادة مىشود . و بالجمله قوّت ممارسان كارهاى سخت زيادت از قوّت در زيان و عطاران و فقيهان و پارسايان باشد ، زيرا كه قوّتهاى ايشان به ممارست مؤكد نگشته است . پس علاج اوّل تمنيت اطماع كشتى گير را ماند به خلعت و انواع كرامت اگر غالب شود ، چنان كه فرعون ساحران خود را وعده مىداد در آن حال كه ايشان را بر موسى إغراء مىكرد و مىگفت : إِنَّكُمْ إِذاً لَمِنَ الْمُقَرَّبِينَ . « 104 » و دوم عادت فرمودن كودكى را ماند كه از او كشتى گرفتن و جنگ كردن خواهند به مباشرت اسباب آن از كودكى باز ، تا بدان انس گيرد و بر آن دلير شود و توانايى او بر آن قوّت پذيرد . پس هر كه مجاهده كردن به صبر به كليت بگذارد ، باعث دين در او ضعيف شود ، و بر

--> ( 103 ) مغبوط ، آن كه به حال او رشك برند . ( 104 ) شعراء 26 - 42 .